بهراد منبهراد من، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

♥بهراد بهترین هدیه ی خدا♥

مهمونی خونه ی کیان کوچولو

چند روز پیش رفتیم خونه ی زینب جون دوست دانشگاه من که خیلی با هم صمیمی هستیم و هنوزم که هنوزه با هم در ارتباط هستیم یه دوره ی کوچولو با چند تا دیگه از بچه ها داریم که هر ماه میریم خونه ی یک نفر و کلی خوش می گذرونیم و تا حالا تو تنها وروجک جمع ما بودی و اونجا رفیقی نداشتی اما الان دیگه یه دوست جون کوچولو داری که اسمش آقا کیان که خیلی نازه و الان دوماهشه و ما برای دیدنشون ناهار دعوت شدیم و با خاله پگاه و خاله پریسا رفتیم اونجا و تو هم کلی از اتاقش خوشت اومده بود و تو اولین بار اسباب بازی هاش رو افتتاح کردی و خیلیییییی هم از دوچرخش خوشت اومده بود و کلی باهاش بازی کردی اینم عکس آقا کیان: بهراد قبل رفتن به مهمانی: ...
9 ارديبهشت 1392

سفره ی فاطمیه و احوالات وروجک من تو این روزها

سلام به دوستای خوبم که می دونم بخاطر کمکاری این روزهام ازم حساااااااااااابی شاکین اما همون طور که براتون توضیح دادم نت خونمون به خاطر کمکاری آقایون مخابرات هنوز وصل نشده و الان هم که دارم این پست رو می ذارم اومدم خونه ی مامانم و حالا بگذریم........ این روز ها ما ایام فاطمیه رو پشت سر گذاشتیم و مثل هر سال مامانی مژگان برای ادای نذرش مراسم فاطمیه گرفت: اینم سفره ی فاطمیه که خونه ی مامانی مژگان گرفتیم و واسه ی همه ی دوستای خوبم دعا کردم و البته بگم که تزئینات سفره رو خودم انجام دادم: و اینم وروجک من که با بلند شدن موهاش شبیهه دخترا شده و با حرکاتش خوردنی تر..... وروجک من تو ١٣ ماهگی ٦تا دندون داره کلمات "ماما- بابا- نی ...
2 ارديبهشت 1392

بقیه عکس های عید و سیزده بدر

اینم بقیه عکس ها که قولش رو بهتون داده بودم : این نقاشی خوشگل که می بینید اولین عیدی بهراد من در سال ٩٢ بود که فریبا جون مامان رایین عزیزم زحمتش رو کشید و واقعا دوسش دارم و می خوام قابش کنم تا برای همیشه بمونه فریبای عزیزم دوست خوبم واقعا ازت ممنونم: این خونه ی خوشگل و قدیمی که می بینید یه امارت قدیمی تو سنندج که واقعا دیدنی و قشنگ بود : اینم آقا بهراد که حسابی از حوض خوشش اومده: داخل امارت قدیمی که مشاغل و سبک زندگی اون زمان رو به تصویر کشیدن که واقعا دیدنی بود: اینم آبنبات خوشگل و خوشمزه ای بود که آقای مغازه دار بهت هدیه داد و اینم سبزه ی سیزده بدر که کلی با آرزوهای قشنگی که کردیم گره خورده: اینجا ...
2 ارديبهشت 1392

اولین آتلیه بهراد مامان در یکسالگی....

سلام به دوستای خوبم که حساااااااااااااابی از روی همشون شرمندم و خجالت می کشم و بابت تاخیر این روز ها باور کنید که شرمندم و اما احوالات ما در این روز ها که جونم براتون بگه که کلی واسه چیز های مختلف سرم شلوغ بود و اصلا واسه نت اومدن وقتی نداشتم و تو این روزهای قشنگ تولد پسر قشنگم رو پشت سر گذاشتم اما باید بگم که هنوز تولدی نگرفتم چون هم تو ایام فاطمیه بود و هم تازه جشن دندونی داشتیم واسه همین هم گذاشتیم برای چند وقت دیگه که یکم سرمون خلوت شه و اما یه خبر جالب و با مزه که واسه من یکی که خیلیییییییییییییییییییییی جالب انگیز بود و این ماجرا بر می گرده به یک هفته قبل عید که تصمیم گرفتم وروجکم رو ببرم آتلیه و غروب با آقای همسر بردیمش خلاصه بعد کل...
21 فروردين 1392

اولین عید عشق مادر....

بهار اومد و با خودش نوید شادی سرزندگی آورد اما با فرق اینکه امسال تورو در کنار خودمون داریم و این باعث شد که امسال عید یه رنگ و بوی دیگه داشته باشه چقدر زود گذشت و چقدر زیبا گذشت امسال ..... و بهار امسال نوید دیگه ای رو می رسونه و اونم یکساله شدن تو فرشته ی کوچولو....... باورم نمیشه عزیزم که یکسال از اون روز زیبا میگذره یعنی یکسال از بودنت کنار ما یعنی یکسال خوشبخت تر شدن من و بابائی یعنی مرد شدن وروجکمون واااااااااااای که اصلا باورم نمیشه عزیز ماااااادر....     بهار اومد و با خودش نوید شادی سرزندگی آورد اما با فرق اینکه امسال تورو در کنار خودمون داریم و این باعث شد که امسال عید یه رنگ و بوی دیگه...
16 فروردين 1392

بهار 92 می آید....

در روز های پایانی سال هستیم و کاملا می شود بوی بهار را حس کرد بهاری که سال گذشته تو فرشته ی زیبا را به من هدیه داد بهاری که در آن خاطرات قشنگ ترین اتفاق زندگی من را برای من تداعی می کند خدایا ممنون از هدیه ی زیبایی که به من دادی و ممنون از تمام اتفاقات خوبی که در این سال پر برکت برای ما رقم زدی ممنون از همه ی نعمت هایی که به ما دادی خدایا پایان سال ٩١ رسید و داریم با همه ی اتفاقات خوب و بد تمومش می کنیم انشاالله سال ٩٢ برای همه سال پربرکت و پر از اتفاقات خوب باشه و در آخر برای من بنده ی حقیر هم همین طور...... امسال عید یه رنگ و بوی دیگه داره برای من و اونم به خاطر حضور توئه عشق مادر .برای همین هم با این که سال تحویل...
28 اسفند 1391

بهراد و آخرین روزهای سال...

سلام به همه ی دوستای خوووووووووووووووووبم که می دونم آخر سالی سر همتون حسابی شلوغه و درگیر کارهائید مثل خودم البته من به دلیل داشتن اسباب کشی کارام تقریبا تموم شده و با یک تیر ٢نشون زدم و الان خیلیییییییییییییییییییییی خوشحالم ...... از وروجکم بگم که روز به روز داره وروجک تر میشی و حسابی مارو دنبال خودت می دوونی و یک لحظه هم استراحت نمی کنی  به همه چیز دست میزنی و تیکه کلام ما این روزها شده (بهراااااااااااااد دست نزن -مامان جان دست نزن)  تا این هفته ی پیش در جواب به مامانی مژگان گفتی :" دت نزن " یعنی همون دست نزن خودمون که اون لحظه همه از تعجب دهنمون وااا موند خدائیش ....البته الان دیگه به طور حرفه ای روزی چند بار میگ...
23 اسفند 1391

جشن دندونی وروجک من.....

بالاخره بعد یه اسباب کشی سخت یه جشن دندونی برات گرفتیم که واقعا سخت بود اما خوش گذشت ولی تا ساعت ۱۲ همون روز ما کارگر داشتیم تو خونمون و به سختی تا قبل اومدن مهمون ها خونه رو آماده کردیم اینم عکسای جشن:     اینم بچه ها و گیفت هایی که بهراد جووووون بهشون هدیه داد: اینم کیک دندونی: اینم دسرهای جشن: شارلوت هلو ترامیسو: ژله ی دندونی: آش دندونی: کباب کوبیده:   ...
18 اسفند 1391

یازدهمین ماهگرد بهراد و دندونی زهرا ناز جون....

ماه قشنگ دیگه رو با هم پشت سر گذاشتیم و تو این ماه قشنگ یازدهمین ماه زندگیت رو به اتمام رسوندی و ۱۲ماهگی رو آغاز کردی یعنی ۱ماه مونده به سالگرد تولدت عزیزم  ماهگردت مبارک عشق مامان ...... و باز این روز قشنگ مصادف شد با جشن دندونی زهرا ناز جووووون اینم عکسایی از این روز قشنگ: اینم گیفت های بچه ها: اینم از دسر ها که خودم(مامان فاطمه) درستش کردم: و در آخر یه خسته نباشید به مامان زهرا ناز جون ...
18 اسفند 1391