بهراد منبهراد من، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

♥بهراد بهترین هدیه ی خدا♥

معاینه پایان 7ماهگی

  چند روزه یکم سرفه می کنی و صدات گرفته برای همین امروز شما رو هم برای معاینه پایان ۷ماهگی بردیم دکتر هم برای گرفتن اون صدای قشنگت عزیزم ..........   خلاصه اینکه آقای دکتر طبق روال هر ماه اول قد و وزن شما رو گرفت و بعد معاینه کرد و تو سیستم ثبت کردو گفت که؟ آقای دکتر:قد:۷۲        وزن:۱۰ کیلو       دور سر:۴۶ مامان:به نظر شما خوبه آخه از ماه قبل تا به الان وزنش تغییر نکرد؟!!! آقای دکتر:این طبیعی و تو همه ی بچه ها همین طوره بچه ها از این سن وزنشون به کندی افزایش پیدا می کنه......... مامان:گرفتگی صداش به چه دلیل؟ آقای دکتر:خروسک گرفته براش یک دارو ...
14 آبان 1391

اولین عید غدیر.....

                                                                          بهراد مامان عیدت مباااااااااارک امروز عید غدیر بود و وقت عید دیدنی رفتن و عیدی گرفتن و من از صبح با سر و صدای شما و بابائی بیدار شدم و بعد شما رو واسه رفتن به مهمونی حمام کردم  بعد پوشیدن لباس ن...
14 آبان 1391

فعالیت های 7ماهگی بهراد مامان....

امشب 3تایی رفتیم بیرون و کلی دور دور کردیم و بعد برای شام بابائی مارو برد پالم الهی بمیرم موقع شام همش دلت می خواست غذای مارو بخوری اما هیچ کودومش به دردت نمی خورد تا بهت بدم و تو هم تا آخر سروصدا کردی بعد شام رفتیم به سمت magic land یا همون سرزمین سحر و جادو که برای بازی بچه ها تو همون سالن غذا خوری طراحی شده که ایشاالله وقتی بزرگ تر شدی  میری توش وکلی بازی می کنی اما امشب فقط محض آشنایی بردمت تو وقتی رفتی تو همش هواست این طرف و اون طرف بود و هر چی واسه عکس گرفتن صدات می کردم هواست به بچه ها بود که داشتن بازی می کردن........ حالا از فعالیت های این ماهت بگم که:  وروجک من این روزا خییییییییی...
11 آبان 1391

بهراد و پیاده روی......

این روزا هوا عالیه و جووووون میده واسه پیاده روی ۳نفره البته یه کوچولو هوا واسه شما گل پسر سرده که با یکمی لباس مشکل حل شد............. و با هم از خونه به سمت اسکله حرکت کردیم شما هم تو کالسکه کلی کیف می کردی و تمام هواست به اطرافت بود هی ذوق می کردی من و بابائی هم کلی بهمون خوش گذشت و تمام مسیر ا هم حرف زدیم و بعد ۵۵ دقیقه پیاده روی برگشتیم خونه و اینبار با ماشین رفتیم دور دور حالا قراره از این به بعد اگه هوا مارو یاری کنه هر شب ببریمت دور دور که حسااااااااااابی کیف کنی عشق مامان ........... ...
9 آبان 1391

اولین عید قربان....

امسال اولین سالی بود که تو عید قربان تو در کنار ما هستی و عید ما رو زیباتر کردی همون طور که زندگی ما رو با اومدنت قشنگتر و شیرین تر کردی عزیز دلم............ عشق مامان عمر مامان  عیدت مبااااااااااااااااااااااارک اینم سوپرایز بابائی برای مامانی که شب عید قربان بهش داد و مامانی رو مثل همیشه غافلگیر کرد و دست بابائی مهربون درد نکنه و الهی سایش سالیان سال رو سرمون باشه امروز عید قربان بود و طبق سنت باید تو چنین روزی قربانی کرد و بابا بزرگ بابائی قربانی کرد و ما همه اونجا جمع شدیم شما هم کلی خوش تیپ کرده بودی و حسابی دل همه رو بردی خلاصه تا غروب اونجا بودیم کلی خوش گذشت و غروب رفتیم پیش خاله جووووونا چون تنها ...
6 آبان 1391

دلتنگی و سرماخوردگی وروجک من...

الان ۵روزی میشه که مامانی و بابائی رفتن حج و ما یک دنیا دلتنگشون هستیم مخصوصا خاله نفیسه که این روزها خیلی بی قراره......   اما ما سعی می کنیم تنهاش نذاریم سرش رو گرم کنیم که کمتر دوری مامانی رو حس کنه... و فردا  قراره آش پشت پا براشون بپزیم.............. و از وروجکم بگم که سرما خورده: خدا رو شکر اصلا تب نکردی مامانی اما روزای اول یکسره اتسه می کردی همراه با آبریزش شدید .آدم جیگرش کباب می شد وقتی می دیدت...... اما الان خدا رو صدهزار مرتبه شکر بهتری آبریزشت تقریبا قطع شده اما خاله آزاده رو حسابی مریض کردی اینجا محو آکواریوم شدی عزییییییییییییییییییز دل ماااااااااادر: دیروز بابائی کالسکه شما رو آورد تا ببی...
30 مهر 1391

بهراد به کوه می رود...

معذرت می خوام گلم که این روزا با تاخیر مطلب می نویسم ..... آخه مامامی این روزا خیلی سرم شلوغه:پنجشنبه بعد پختن آش پشت پای پدرجون و مادر جون با خانواده یبابا مجید رفتیم رویان ویلای عمو محمود (عموی بابا مجید) همه اومده بودن و جمعمون حساااابی جمع بود هوا انقدر سرد بود که لباس گرم تنت کردم آخه ویلاشون بالای کوه بالاتر از آبشار آب پری بود و اون شب بعد اینکه تو لالا کردی تا دیر وقت با پسر عمو ها و دختر عموهای بابائی رفتیم بیرون آتیش روشن کردیم و دور آتیش کلی خندیدیم  و حرف زدیم خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت تا بعد از ظهر جمعه بودیم و بعد راه افتادیم سمت خونه ... و شنبه دوره ی دوستای دانشگاه من بود دوتایی برای ناهار رف...
30 مهر 1391

بازی برای ایجاد خلاقیت در کودک 1 ساله شما

.کجا رفت؟ یک توپ کوچک نرم انتخاب کنید، آن را در یک ظرف درپوش دار بگذارید. از بچه بپرسید توپ کجا رفت؟ او را تشویق کنید که در ظرف را باز کند و توپ بیرون بیفتد . این بازی راهی است که به کودک می‌آموزد که چیزهایی که او نمی بیند ممکن است وجود داشته باشد. این بازی، آموزش ثبات هدف است. 2.وسایل آشپزخانه: ظرفهای پلاستیکی یا ظروف ماست و یا کاسه های نشکن برای این بازی مناسب می‌باشد. از این ظروف برای ایجاد یک برج استفاده کنید، به کودکتان کمک کنید که برج را بریزد، این فعالیت به او درس خواهد داد که نشانه گیری هدف را بیاموزد در حالی که ریزش و چیدن را هم یاد خواهد گرفت. 3. می‌توانم صدا را بشنوم: راه دیگر برای تقویت مفهوم ثبات هدف به ...
23 مهر 1391

رفتن مامانی مژگان و بابائی به حج....

امروز ظهر ساعت ۱۱ با مامانی مژگان و بابائی رفتیم مسجد و اونا رو بدرقه کردیم آخه دارن میرن به سفر حج خوشا به سعادتشون ولی خاله جووووونا تنها شدن و کلی تو بدرقه گریه کردن ....   الهی خاله نفیسه خیلی به مامانی مژگان وابسته..... البته اینو بگم منم اشکم در اومد.....  بابائی و مامانی بغلت کردن و ازت خدا حافظی کردن آخه خیلی براشون دور بودن از تو خاله نفیسه سخته..... و اینکه از صبح شما هی اتسه می کنید ما رو نگران تر البته همراه با ابریزش زیاد .... اولین باره که سرما خوردی و مامان رو نگران کردی..... الانم خوابیدی و توی خواب به سختی نفس می کشی و احتمالن من و بابائی باید ببریمت دکتر الهی بمیرم بچم مریض شده خلاصه بگم حسااااا...
23 مهر 1391

واکسن پایان 6ماهگی

امروز من و بابائی و مامانی مژگان  ساعت ۱۰:۰۰دوباره رفتیم بهداری تا واکسن پایان ۶ماهگی شما رو بزنیم مامانی مژگان بغلت کرد آخه مامانی من دلم نمیاد ببینم... خانومه اولین واکسنت رو تو پای چپت زد الهی بمیرم برات شروع کردی به گریه کردن و دوباره گفت اون پاشو نگه دارید چون گریه می کردی مجبور شدم بیام آرومت کنم اما روم و کردم اون طرف تا نبینم دوباره یکی دیگه زد توی اون رون خوشگلت و دوباره اشکای خوشگلت ریخت رو گونه هات .... الهی مادرت بمیره که اشکات رو نبینه   بعد همین طور که داشتی گریه می کردی قطره فلج اطفال رو ریخت تو دهنت شما هم تو اوج گریه ساکت شدی اون رو خوردی خانم پرستار و همکاراش هم کلی خوششون اومد و نازت دادن..... قربون اون...
18 مهر 1391